سلام
روزهایی که درحال گذرن با طعم شیرین و گسش! بدجوری برام لذت بخش و در عین حال دل شوره آوره!
شیرینیش قابل وصف نیست کاشکی می تونستم تو وقایع اتفاقیه ثبتش کنم ولی نمی دونم باید از کجا شروع کنم و چه جوری بنویسمش! از هر جایی بخوام شروع کنم یه طومار میشه ...
خیلی سرم شلوغه ٬ تمام وقتم رو خرید وسایل و چیدنشون پر کرده ٬ حس جالبیه اینکه وسایلی رو با سلیقه خودت بخری و خونه ای داشته باشی که بدونی قرار توش مستقل زندگی کنی ...
این روزها کودک درون بهار قصه ما شدیدا داره تو دلش کله قند آب می کنه! درست عین بچه های ۵-۶ ساله که دوست دارن لباس پفی!!! با کفش های تق تقی!!!! بپوشن و بدون اینکه به کسی توجه کنن تو عالم خودشون هی راه براه بچرخن و همزمان دامنشون رو نگاه کنن تا ببینن چقدر می چرخه!
کودک درونم داره لحظه شماری میکنه واسه ۲۳ مرداد! و خود بهارم دلهره داره و اینجوری میشه که طعم این روها براش هم شیرینه و هم گس!
البته گسیش به خاطر گرمی هوا و خستگی کار و خرید وسایل تو برق آفتابم هست!
چیزی که باعث شد بیام و ثبت کنم البته با ۲ روز تاخیر ٬ ۸ مرداد ماه بود! با ناباوری ۸ مرداد ۸۸ خیلی خیلی زود از راه رسید ... اینگونه بود که با اومدنش اولین سالگرد عقد ما رو هم با خودش آورد .
خیلی دلم میخواست همون روز و درست همون ساعتی که خطبه خونده شد ثبت کنم ولی موقعیتش جور نشد ...
همسر خان مرخصی گرفته بود و این چند روزه داشت خونه فسقلیمون رو آماده میکرد در نتیجه ۵ شنبه عصری اومد و یه جشن فینگیلی با آقای پدر و مادر خانومی گرفتیم که خیلی خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا با هدیه همسری ( امیدوارم از هدیه ت خوشت امده باشه )
دیروزم با مامان رفتیم خونه ما! ( چقدر سخته دیگه وقتی میگم خونمون همش باید دنبالش بگم منظورم خونه ماست یا خونه ی مامانینا! ) تا وسایل رو بچینیم! جهت ثبت بگم که این چیدمان و مرتب کردن تا امروز ساعت ۳ به طول انجامید! ولی خدارو شکر تقریبا تموم شد! و فقط مونده نصب پرده که اونم قرار ۱۵ام از پرده دوز بگیریم....
پایان نامه رو هم که کلا و در حال حاضر بو سیدم و گذاشتم کنار!
خلاصه اوضایی داریم بس به یاد ماندنی!
--------------------------------------------
پ ن ۱ : کاشکی می شد که بشه! خدا جونم؟ میشه؟ بیا و این دفعه هم این بنده ی بازیگوش و حرف گوش نکنت رو دریاب .... خواهش می کنم ازت ...
پ ن ۲ : فردا کارت های عروسی آماده میشه! دوسش دارم بامزه ست ...
پ ن ۳ : یه خسته نباشی بـــــــــــــزرگ واسه یه مرد زحمتکش و مقاوم ...
پ ن ۴: از ۸ مرداد ۸۷ تا ۸ مرداد ۸۸ پر بود از حس های خوب و از همه مهمتر شناخت بیشتر ٬ شناخت و درکی که جدای اون ۵ سال و ۴ ماه قبلترش و آشنا بودن ها بود ! ( خدارو صدها هزار مرتبه شکر ) ....
پ ن ۵ : تا خان هفتم ۱۳ روز بیشتر باقی نمونده .
---------------------------------------
امضا : بهارِخوشحالِ امیدوار!