تبليغاتX
!حرف هاي ذهـ‌ـــــــنم

!حرف هاي ذهـ‌ـــــــنم

ع ا ش و ر ا

 

" نمی دانم چه میخواهم بگویم .... زبانم در دهان باز بسته ست ... "

 

سلام ....

پشت این سلام هزار تا حرف نگفته همراه با یه بغض سنگینه ....

وای خدای من چی میشه گفت؟ چیکار میشه کرد ؟

از دیروز تا حالا با شنیدن و دیدن خیلی چیزا شوکه ام خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خودت کمکمون کن ...

می خواستم تو پست قبل به سر فرصت بعد از ایام سوگواری توضیحات تولد و بگم ولی از دیروز رسما لال شدم واقعا خدا خودش بهمون رحم کنه .....

 

----------------------------------

۱ : عاشورای امسال واقعا عاشورا بود .....

۲ : تسلیت میگم !

۳ : همین ...

----------------------------------

امضا : بهار بهت زده ی غمگین !  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/07ساعت 22:29  توسط :. بهار  | 

!متولد گشتیدیم

 

تولــــــــــــــــدم مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک 

 

----------------------

۱ : ۴ دی ۲۳ ساله می شویم!

۲ : توضیحاتش + سوپرایز های همسریمون که به خاطر محرم افتاد چند روز عقب تر ٬ به زودی در دفترچه وقایع اتفاقیه ثبت و بررسی ! می شود  ....

۳ : مرسی تکیه گاهم بابت  همه مهربونیات  ...

۴ : خدیا شکرت

-----------------------------

 

امضا : بهار ۲۳ ساله !  

  

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/04ساعت 13:45  توسط :. بهار  | 

عذاب وجدان؟

 

سلام!

از همین تریبون اعلام میکنم که مجددا عزم بازگشت و ثبت وقایع! کردم و دیگه بهونه مهونه هم نداریم !

نزدیک ۲ هفته س که ترم زبان تمومیده و من تقریبا تو این ۲ هفته هی تا می تونستم نفس کشیدم از بیکاری!!!! چون هی باشگاه رو هم می پیچوندم (حالا چه فرقی می کنه حتما که نباید بنویسم هی صبحا خواب می موندم و حرص می خوردم که ! ) مهم بیکار بودنشه آبجی!!!! خلاصه انقدر زیاد خوش گذشته که همش دلم میخواد زودتر شنبه بیاد تا دوباره زبان  شروع شه !!!!! و برگردیم به برنامه ای که ریختونده بودیم واسه خودمون چون روزهای زبان و باشگاه با همه و اینجوری دوباره نظم دار! میشیم!  

نکته قابل توجه اینه که از وقتی تصمیم گرفتم بخونم واسه ارشد هی هزار و یه جور کار نکرده به ذهنم و وجدانم فشار میاره ٬ یعنی تو بگو نیم خط ! اگه تونسته باشم خوندیده باشم تو این مدت!

چه خوش خیال بودم واقعـــــااا مثلا تصمیم داشتم این مدت که تازه درسم تموم شده تا فرصت دارم استفاده کنم و بشینم بخونم ٬ حالا اون وسط مسطا هم که چند ساعت در روز خالی می موند برم زبان و  واسه اینکه خیلی هم همش آموختن علم نباشه! ورزشیم برم که روحیه هم داشته باشم!  

اون وقت هر چی حس آشپزی و کدبانو گری و ایفای نقش کزت و کمبود ویتامین فیلم دیدن و آهنگ گوش دادن و پای کامپیوتر نشستنه دقیقا و درست تو همون لحظه ای که به فکر ۲ خط درس خوندن (توجه کنید فقط فکرش!!!) میفتم ٬ میان سراغم و از اونجایی که بهار این وجدان بیدارش همه رو از جمله خودش رو کشته! حتما باید بره و به تک تک موارد ذکر شده رسیدگی کنه که مبادا یه وقت دچار وجداد درد شدید بشه! D: یعنی اگه دست خودش بود از ساعت های کلاس و باشگاشم می زد واسه هر چه بیشتر بازیگوشی کردن !

بعد جالبیش اینجاست که تا وجدانه میاد دچار عذاب بشه و هی میشینه نقشه می کشه که از فردا میشینم روزی ۸ ساعت میخونم و نگران نباشیا همه چی حلـــه آقا حلــــــــــــه یه دفعه تلفن زنگ میزنه و می شنویم که به به ٬ به به قرار دقیقا همون فردا خاله همسر خان مهمونی بده یا مثلا دقیقا پس فردا تولد دخی خالشه! یا مثلا پس اون فرداش همه دعوتن خونه مادر بزرگ  یا پس تر اون فرداش! باید بریم خونه مامانینا یا  ....  بهارم که پایه!!!

القصه  اینجوری میشه که ظرف ۲ هفته ایی که کلاس نداره و خودشم اون یکی کلاسش رو می پیچونه( همون خواب می مونه ی خودمون)٬ نات اونلی هیچی درس نمی خونه بات ال سو حوصلش  تو اوج کار و مشغله داشتن سَرم میره! تــــــــــــازه دلش مسافرتم میخواد! فــــــــــــکر کن!

 

-------------------------------------

 ۱: دیروز ماهگرد ۴ ام  هم خونه شدن بود .....

 ۲ : کاشکی کنکور بهمن نبود :(

 ۳ : یاد ها و خاطره ها .....

 ------------------------------------

امضا : بهارِ حوصله ندار!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت 20:30  توسط :. بهار  | 

3 ماه !

اوه اوه عجب گرد و خاکی پـــــــــــــــــــــــوووووف

سلام

یه سلام طولانی برای یه نبودن طولانی تر!

والا راستیاتش این بهار از وقتی رفته سر خونه زندگیش به هیچ کاری نمیرسه! به جان خودم اگه بخوام دروغ بگم!

تا چند وقت پیش که تا ۱۱ خواب بود!!! بعدم تا بلند میشد و می اومد فکر کنه که امروز چی کار کنه و چیکار نکنه میشد شب و همسری می امد خونه!

بعد دیدم نخیر اینجوری هیـــــــــــــــــچ فایده ایی نداره و روزا همینطوری داره مفت و مسلم از دستم میره درنتیجه از مهر ثبت نام کردم زبان و شنبه ٬ دوشنبه٬ چهارشنبه ام پره .

 بعدترشم کتابای ارشد پارسه رو گرفتم که بلکه اگه این کودک درون بازیگوشم بهم فرصت داد بشینم و واسه ارشد بخونم که دیدم نخیــــــــــــــــــــــــــــر کودکه قصد بزرگ شدن نداره و همچنان ما باهاش مشکل داریم و تا این کودکه رو می شونیم سرجاش و بهش آبنبات میدیم تا بلکه ۲ تا کلمه بخونیم این ذهن بازیش می گیره و یاری نمی کنه آخه بنده خدا تقصیری هم نداره چون بهار یدفعه تصمیم گرفت رشته اش رو واسه ارشد تغییر بده در نتیجه وحشتناک همه مطالب براش عجیب غریب و فضایی واسه همینم ذهنش کلا می مونه از کجا شروع کنه!  

خلاصه حالا دیگه روزا سحر خیز شده و ساعت ۸- ۹ !!!!! بیدار میشه ولی بازم تا میاد ۴ تا تو سر دفتر و کتاباش بزنه و یه کلاسی بره و ۲ تا رج بافتنی ببافه و گاها یه آشپزی کنه و یه گشتی بزنه و خونه مامانا بره ٬ می بینه هفتش تموم شد و اول هفته ی بعدیه!

و اینجوری میشه که الکی الکی ۳ ماه و ۲ روز از عروسی میگذره و بهار بعد از ۲ روز تاخیر اومده که ۳ ماه شدنه همخونگیشون رو ثبت کنه!

اما دلیل دیگش اینه که هنوز چشمان منزل خودمان را به تکنولور!!ژیه پیشرفته ی ای دی قس ال!!!! منور نکرده ایم و از آنجا که کلا با اینترنت بدون این تکنولورژی! به ما خوش همی نمی گذرد و باید گیس و گیس کشی با دایال آپ کنیم تا بلکه بتوانیم به گشت و گذارمان برسیم هی امد و شدمان مخدوش میشود ....

بلــــــــــــــه این بود داستان غیبت نیمچه کبری ما در این چند ماه!

البته خیلی اتفاقا افتاده که اصلا یادم نیست!!!!! ولی قول میدم اگه یادم امد ثبتش کنم .

---------------------------------

پ ن ۱ : اون ۲ رج بافتنی مربوط میشه به اینکه ۱ ماه پیش رفتیم و یه چند کیلو کاموا رنگ و وارنگ برای خودمون و یه چند کیلویی هم رنگ سنگین و غیر جلف! برای آقامون خریدیم و فکر کنم ایشالله تا ۲ سال دیگه زمستون هنر دستمون آماده بشه!

پ ن ۲ : نمی دونم چرا انقدر حوصله ندارم!

پ ن ۳ : مرسی که یه روز درمیون زودتر از اداره میایی و یکسره با هم میریم کلاس و اونجا منتظر میشی تا با هم برگردیم  

پ ن ۴ : خدایا شکرت که همیشه هوام و داری ....

پ ن ۵ : آخـــــــــی چه ذوقی کردم از اینکه وبلاگم و آپدیت کردم !

 

-----------------------------

امضا : بهارٍ ذوق زده!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 10:39  توسط :. بهار  | 

HaPpy BiRtHdAy

سلام

بابت تبریکای که گفتین یه دنیا ممنونم ....

دیروز ۱۰ شهریور تولد همسر خانامون بود خیلی دلم می خواست یه تولد ۲ نفره بگیرم ولی متاسفانه افطار خونه مادر همسری به همراه خاندان همسری دعوت بودیم شب قبلشم خانواده ی ۴ نفره شون به همراه مادر بزرگ همسر خانامون خونه ی فینگیلیمون افطار بودن درنتیجه تولد همسر اینجانب ناگزیر یک شب قبل یعنی مورخ ۹ شهریور در منزل خودمان! به همراه ۵ نفر دیگر برگزار گردید و نشد که بهار نقشه هاش رو پیاده سازی! کنه ....

به هر حال سجاد عزیزم امیدوارم سالیان سال در کنار بانوی عزیزت!  خوش و خرم و موفق باشی و بانوی خوبت  خودش با دستای خودش!!!! برات تولد بگیره و شما کیف بفرمایید !

ولی جداً از اینکه عروسی قبل از تولدت افتاد و اولین جشن مشترکمون تو خونه خودمون بود خیلی خیلی برام لذت بخش بود حتی با وجود اینکه طبق نقشم پیش نرفت ....

مجددا تولدت مبارک

----------------------------------

 پ ن ۱ : از مهر کلی برنامه ریزی کردم برای ارشد و کلاس زبان٬خوش بینم و امیدوار جهت قبولی در فوق البته اگه خدا بخواد و یه اراده آهنی و یه اعصاب فولادی جهت دوباره پشت کنکوری شدن بهمون عنایت کند...

پ ن ۲ : یعنی به عمرم انقدر خودم و با دیدن فیلم نکشته بودم! از اول ماه رمضون تا درست پریروز هر روز از صبح تا شب در حال دیدن سریال فرار از زندان بودم یعنی فوق العاده بود هر چی بگم کم گفتم.

پ ن ۳ : شنبه ۱۰ شب با دوست همسری و خانومش ۴ تایی رفتیم ارم ۲.۳۰ نیمه شب بود که رضایت دادیم برگشتیم ولی از شدت خستگی تا ۱۲ ظهرش خواب بودم ! موندم شوشو چه جوری رفت اداره ؟! ولی حسابی چسبید به خصوص بارونم نم نم می مومد کلی شاعرانه شده بود ...

پ ن ۴ : تا حالا به عمرم فیلم به مسخرگی و لوسیه "چشمک!" ندیده بودم هر کی قصد رفتن داره پیشنهاد می کنم گول نخوره!

پ ن ۵ : خدایا واقعا ازت ممنونم شکرت ...

------------------------------------

امضا : بهارِ شنگول!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 19:22  توسط :. بهار  | 

خان هفتم

سلامممـــــم

یه سلام از دنیای خان هفتم!

۲۳ مرداد ۸۸ هم اومد و رفت درست عین یه رویا

خیلی دلم میخواست تا قبل از عروسی ثبت کنم ولی نشد ....

خیلی خیلی خیلی همه چیز عالی برگزار شد خدا رو صد ها هزار مرتبه شکر ....

انقدر بهار قصه ما ورجه وورجه کرده که هنوز بعد از گذشت ۵ روز همچنان انگشتای پاش بی حسه و  پر از تاول!!!!

تو این چند روزه کلی همه از عروس شیطون روز جمعه تعریف کردن!!! بهارم هی کله قند آب میشه تو دلش!

تور برای سرعین ثبت نام کرده بودیم که با عروسی دختر خاله بزرگم رفتیم و کنسلش کردیم! دیروزم عروسیش بود ...

حالا قرار گذاشتیم مهر بریم ٬ ماه عسل بعد از ۲ ماه عروسی هم باید جالب باشه!!!

خیلی حرف واسه گفتن از عروسی شدنمون دارم ولی فعلا فرصت ثبت ندارم ....

 

------------------------------------

پ ن ۱ : خدایا عاشقتـــــــــــــــم چقدر تو بزرگواری ممنون که کمکمون کردی یه ماشین خوشدل!!!! بخریم مرسی مرسی مرسی مرسی ..... شکرت شکرت شکرت شکرت ...

پ ن ۲ : این روز ۲۷ کلا روز ما ست از اون اول اولش بگیر تا همین دیروز ! دیگه با این اتفاق مطمئن شدم که عدد و روز ۲۷ فقط و فقط مال من و توِ ( ۲۷ / ۵ / ۸۸ )

پ ن ۲ : چقدر زود می گذره دلم می خواست روز عروسیمون خیلی طولانی بود !!!

پ ن ۳ : عالی!

 

---------------------------------------

 امضا : بهار عروس!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 12:28  توسط :. بهار  | 

اولین سالگرد

سلام

روزهایی که درحال گذرن با طعم شیرین و گسش! بدجوری برام لذت بخش و در عین حال دل شوره آوره!

شیرینیش قابل وصف نیست کاشکی می تونستم تو وقایع اتفاقیه ثبتش کنم ولی نمی دونم باید از کجا شروع کنم و چه جوری بنویسمش! از هر جایی بخوام شروع کنم یه طومار میشه ...

خیلی سرم شلوغه ٬ تمام وقتم رو خرید وسایل و چیدنشون پر کرده ٬ حس جالبیه اینکه وسایلی رو با سلیقه خودت بخری و خونه ای داشته باشی که بدونی قرار توش مستقل زندگی کنی ...

این روزها کودک درون بهار قصه ما شدیدا داره تو دلش کله قند آب می کنه! درست عین بچه های ۵-۶ ساله که دوست دارن لباس پفی!!! با کفش های تق تقی!!!! بپوشن و  بدون اینکه به کسی توجه کنن تو عالم خودشون هی راه براه بچرخن و همزمان دامنشون رو نگاه کنن تا ببینن چقدر می چرخه!

کودک درونم داره لحظه شماری میکنه واسه ۲۳ مرداد! و خود بهارم دلهره داره و اینجوری میشه که طعم این روها براش هم شیرینه و هم گس!

البته گسیش به خاطر گرمی هوا و خستگی کار و خرید وسایل تو برق آفتابم هست!

چیزی که باعث شد بیام و ثبت کنم البته با ۲ روز تاخیر ٬ ۸ مرداد ماه بود! با ناباوری ۸ مرداد ۸۸ خیلی خیلی زود از راه رسید ... اینگونه بود که با اومدنش اولین سالگرد عقد ما رو هم با خودش آورد .

خیلی دلم میخواست همون روز و درست همون ساعتی که خطبه خونده شد ثبت کنم ولی موقعیتش جور نشد ...

همسر خان مرخصی گرفته بود و این چند روزه داشت خونه فسقلیمون رو آماده میکرد در نتیجه ۵ شنبه عصری اومد و یه جشن فینگیلی با آقای پدر و مادر خانومی گرفتیم که خیلی خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا با هدیه همسری ( امیدوارم از هدیه ت خوشت امده باشه )

دیروزم با مامان رفتیم خونه ما! ( چقدر سخته دیگه وقتی میگم خونمون همش باید دنبالش بگم منظورم خونه ماست یا خونه ی مامانینا! ) تا وسایل رو بچینیم!  جهت ثبت بگم که این چیدمان و مرتب کردن تا امروز ساعت ۳ به طول انجامید! ولی خدارو شکر تقریبا تموم شد! و فقط مونده نصب پرده که اونم قرار ۱۵ام از پرده دوز بگیریم....

پایان نامه رو هم که کلا و در حال حاضر بو سیدم و گذاشتم کنار!

خلاصه اوضایی داریم بس به یاد ماندنی!

--------------------------------------------

 پ ن ۱ : کاشکی می شد که بشه! خدا جونم؟ میشه؟ بیا و این دفعه هم این بنده ی بازیگوش و حرف گوش نکنت رو دریاب .... خواهش می کنم ازت ...

پ ن ۲ : فردا کارت های عروسی آماده میشه! دوسش دارم بامزه ست ... 

پ ن ۳ : یه خسته نباشی بـــــــــــــزرگ واسه یه مرد زحمتکش و مقاوم ...

پ ن ۴: از ۸ مرداد ۸۷ تا ۸ مرداد ۸۸ پر بود از حس های خوب و از همه مهمتر شناخت بیشتر ٬ شناخت و درکی که جدای اون ۵ سال و ۴ ماه قبلترش و آشنا بودن ها بود ! ( خدارو صدها هزار مرتبه شکر ) ....

پ ن ۵ : تا خان هفتم ۱۳ روز بیشتر باقی نمونده . 

---------------------------------------

امضا : بهارِخوشحالِ امیدوار!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 23:20  توسط :. بهار  | 

!سفرک

 

سلام

به سلامتی سفر فینگیلی نرفته بودیم که اونم ۵ شنبه تجربه کردیم!

بدین ترتیب که ۴شنبه سر میز صبحانه جلوس کرده بودیم! که بحث شمال و تغییر آب و هوا و کاشکی تو این چند روز تعطیلی رفته بودیم و آخ چه حیف شد و افسوس و دریغ و آه ای ابرهای تیره ببارید ٬ وسط کشیده شد ٬ بعد خیلی شیک بابا خانا ! به همراه دامادشان! بریدن و دوختن و در نتیجه ۵ شنبه کله سحر از فیروز کوه به سمت بابل راهی شدیم و بین راه یه سری هم به آلاشت زدیم! که کلی زیاد از مناظرش حض فراوان بردیم و بدین سان ۱۲ ظهر بود که رسیدیم به : خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره!

خلاصه هوا بس ناجوانمردانه گـــــــــــــرم ولی در کل خیلی چسبید...

ساعت ۶ اینطورا هم ۹تایی ( اعم از خودمون اینا و ۲ عمه ی عزیز و مادر بزرگ جان و اون دختر عمه یه وجبی فسقلیه( که یه زمانی خیلی لج درآر بـــــــود و من اصولا با دیدن حرکاتش دلم می خواست منفجرش!!!! کنم! ولی الان دیگه واسه خودش خانومی شده و من کلی شاخام از تعجب درامده بود و هی راه به راه بهش افتخار میکردم! ) و بابای دختر عمه یه وجبیه که الان دیگه ۲ وجب! شده و البته خــــوب ) رفتیم بابلسر و خوشی گذروندیم تا ۱۲ شب ....

از برکاتشم این بود که ۹ اینطورا ۲تایی با همسری تصمیم گرفتیم قایق سواری کنیم در نتیجه از این قایق پدالیا سوار شدیم و از شما چه پنهون خیلی خوش گذشت اما دیگه آخراش خستگی از چشم و چارمون می زد بیرون! آخه اون دختر عمه ۲ وجبیه هم با باباش یه قایق گرفتن و افتادیم به بازی دزد و پلیس !!!! دیگه جون و جلقی برامون نمونده بود از بس که تند تند پا می زدیم تا فرار کنیم یا بگیریمشون ... آخه ماشالله جناب شوهر عمه یه کمی هرکول! تشریف دارن درنتیجه ما در کل برای بردن ٬ مُردیم!

جمعه صبح رفتیم یه گشتی زدیم و یکمی خرید کردیم ... واسه ظهرم مادر بزرگ جان کلیه خاندان رو دعوت کرده بود و بعد از تناول کردنه غذاهای خوشمزه ی محلی و غیر محلی بار بندیلمون و جمع کردیم و به سمت تهرون راه افتادیم ...

در کل تغییر آب و هوای به جایی بود و من همینجا از دستن در کاران!!!! این سفرک! متشکرم و تقاضا دارم که وقتش رو بیشتر کنن!

--------------------------------------

 ۱: همه ی این سفرک به یه طرف ٬ اون دوغ گدوک موقع برگشته مجدد از فیروزکوهم به یه طرف!

 ۲: دومین شمال مشترک بود و اولین سفر شوشو به خونه مادر بزرگه هزار تا قصه داره ....

 ۳ : چرا هر چی بند و بساط می خریم تمومی نــــــــــــــــــــداره؟؟؟؟؟ همش ۱ ماه دیگه تا عروسی مونده یواش یواش شمارش معکوس داره می شروعه ...

 ۴ : خسته نباشی

-------------------------------------

امضا : بهارٍ شنگول!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 22:25  توسط :. بهار  | 

کابوس

سلام

انقدر این چندین روز اتفاقای جور واجور و ناجور! افتاده و همه ازش خبر داریم که دیگه نیازی نیست یادآوری کنم و راجع بهش چیزی بنویسم !

فقط اینکه واقعا متاسف ٬ متاثر و تو شوکم از حوادث اخیر ... به هیچ عنوان باورم نمی شه و همچنان امیدوارم که همه چیز یه کابوس تلخ باشه و این همه انسانی که پرپر شدن مثل قبل همگی زندگی کنن و دغدغه های روزمرشون رو داشته باشن ...

ولی افسوس و دریغ ...

بالاخره این امتحانا تموم شد و بهار امیدواره که همشون پاس بشن و از شر مقطع کارشناسی خلاص شه! و تا کنون طبق اخبار واصله! از ۱۸ واحد درسی ۶ واحدش پاس گشته است!!!!! و انشالله که ۱۲ واحد دیگر آن هم پاس میشود ( آمین )

۶ واحد مربوط به پایان نامه و کارورزی هم ظاهرا باید تا ۱۱ تیر به اتمام رسانیده شود! و در اواسط مرداد ازش دفاع شود! و در نتیجه به امید حق تعالی بهار تا مرداد ماه کلا رهایی می یابد ( مجددا آمین)

از وقتی امتحانا تموم شده یا با آقای همسر درگیر بساط عروسی هستیم یا با مامان درگیر وسایل خونه و این جریانات اخیرهم که شده غوز بالا غوز! و به شدت اعصابم خورد و خاکشیر کرده در نتیجه این روزا به شدت خسته ام چه روحی و چه جسمی ...

----------------------------------------------

۱ :  دلم میخواد یه جایی می بودم که پر بود از صلح ٬ صفا و عدالت ٬ جایی که حق هیچ بنی بشری به ناحق پایمال نمی شد  ...

۲ : چی شد که بعضیها انقدر راحت غصی القلب شدن و حس انسان دوستیشون از بین رفت و به جای خوی انسانی خوی حیوانی به خود گرفتن؟ آخه مگه ممکنه؟

۳ : خدای مهربونم راضیم به رضای تو ....

---------------------------------------------

امضا : بهارٍ خشمگین!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/03ساعت 16:21  توسط :. بهار  | 

این روزها

سلام

* این روزها بازار انتخابات حسابی داغه داغه!

 یکی این وریه و یکی اونوری! یکی هم به مرور زمان تو بی تفاوتی سیر میکنه !

خلاصه انقدر هرجا می شینی حرف از انتخاباته که خواه ناخواه اخبار و دنبال میکنی و کنجکاوی که ببینی بالاخره کدوم گروه  موفق میشن گوی و بدست بگیرن!

 --------------

* این روزها بازار دغدغه های فکری هم خیلی داغه!

یکی مشغله کار و زندگی داره ٬ یکی مشغله درس و تحصیل . یکی هم دغدغه زندگی تکراری و گذشت زمان رو داره...

خلاصه انقدر هرجا میری میشنوی چقدر همه به نوعی گرفتارن که خواه ناخواه یاد گرفتاری های خودت میفتی و کلا اگه این روزهای پر از استرس از ۲۴ ساعت شاید ۲ دقیقه بیخیال این مشغله ها بشی با شنیدن مشغله های این و اون ٬ اون ۲ دقیقت هم پرمیشه!

--------------

* این روزها حتی میگن بازار زود گذشتن و گذر زمان و تغییر کردن و دیر شدن و دیر رسیدن و فراموش کردن و فراموش شدن و دل شکستن و دل سوزوندنم خیلی داغ شده!

هرجا میشنی بالاخره بعد از گله و شکایت از کار و تحصیل و موقعیت اجتماعی و اوضاع جامعه ٬ هستند کسانی که راجع به کم لطفی و بی احساسی و خستگی روح و جسم و ناراحت شدن از کسی هم داد سخن کنند!

-------------

* این روزها بازار همه چی خیلی داغه ! فقط بازار تنها چیزی که زیاد داغ نیست ٬ بازار آرامش داشتن و حمد و ثنا گفتنه!

به شدت دارم حسرت عید رو میخورم و آرامشی که تو مسجدالحرام داشتم!

که با دیدن عکس فوق العاده ایی که جناب تیرمن از تکه ای از بهشت انداخته  پررنگ ترم شد ...

آه! افسوس که این فسقلیه بازیگوش درست بشو نیست که نیست! واقعا من موندم که تو چه صبری داری !

-------------------------------------------------------------

پ ن ۱: میگما این یاس فلسفی که میگن ٬ یعنی الان بهار دچارش شده دیگه نه؟!

پ ن ۲ : گاهی دلم میخواد از شدت حرصی که دچارش میشم!!!! کله ات رو بکوبم به دیوار! تا بلکه در اثر ضربه وارده یکم ! حس کنی چقدر حرص خوردم!

پ ن ۳ : دلم تنگ شده! خیلی زیاد ! واسه بهار ۱۹ ساله ...

--------------------------------------------------------------

امضا : بهارٍ خسته!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/06ساعت 13:13  توسط :. بهار  |